تبليغاتX
نیروانا تئاتر
با تئاتر دست دادم، با خودش خاک میشم
بنویسید صندوق ذخیره ارزی، بخوانید صندوق ذخیره نذری !

این روزها سرمایه آیندگان در یک عمل کاملا وقیحانه تبدیل به ماله ای شده برای ماله کشیدن گل افشانی آقایان، حالا نسل بعدی به درک سرمایه امروز نفت و حتی نفت فردا رو هم ندارند!
زنده باد به دولت مهرورزی!

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط حنیف سلطانی  | 

وداع با کش !
و سالهای سال می گذرد  تا دوباره بازگردد آنچه رفته زدست.
  من هم مو های نازنین راا بر باد رفته دیدم. امیدوارم غم آخرم باشه؟!!؟!؟
 و این بود (وداع باکش!)  با روز ها و ساعتهای پر پیچ و خم موهای  چین در چینم
وقتی این کلمات را تایپ می کنم اشک هایم سرازیر است، عیبی نداره اونکه رفته سفر یکروز بر میگرده اما موهای من؟؟!؟!؟!؟!؟
ولش کن همون ( وداع با کش!)

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط حنیف سلطانی  | 

 

گروه ضربانگ که معمولا از ساز های کوبه ای و سنتور استفاده می شودآدرس سایت ضربانگ

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط حنیف سلطانی  | 

 

سلام به پرسپولیس

                            سلام به ایران

دیروز رو از ساعت ۹ تو تا ۴:۳۰ تو ورزشگاه بودم. برای خودش جوی بود ۱۲۰ هزار نفر که یکصدا فریاد می زدند پرسپولیس 

راستی تا یادم نرفته. خدمت اندک هواداران سپاهان هم رسیدیم نمی دونم چرا این بنده خداها به خانواده به اخص افراد مونث و نزدیک خود علاقه ای نداشتند و هر  چند دقیقه یکبار از بلای جایگاه ۹ برای خود و خانواده محترمشان تقاضای مرحمت داشتند!

سی و سه پل تو ...شون              جام و نمیدیم بهشون!

هی تیم و تیممو تیممو تیمم این بود تیمت             ...تو تیمت!

شما خودتان به جای نقطه چین ها به سلیقه خودتان کلمه بگزارید!

این قهرمانی به همه مبارک باشه

                                          و باید بدونیم از زحمات افشین امپراطور عزیزه که ما الان قهرمانیم

از گا محشر خلیلی هم نگزریم

      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط حنیف سلطانی  | 

 

 

 

 

امروز موسیقی به طرز وحشتناکی تنزل کرده. قصد نقد و بررسی وضعیت موسیقی رو ندارم. اما واجبه که بعضی حرکات هرچند کم رو معرفی کنم امروز می خوام از پسری صحبت کنم که صداش جادو می کنه.

کسی که بودنش و صداش برای حیات من لازمه. فعلا همین قدر کافیه. بزودی صدایی خواهد آمد از آن سوی ماوراء تا ماوراء

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط حنیف سلطانی  | 


هر ساله در روز جهانی تئاتر یکی از هنرمندان به نام عرصه این هنر پیامی را برای جهانیان ارائه می کند. امسال به رسم همین سنت، رابرت لیپیج که از نمایشنامه نویسان، بازیگران و کارگردانان و طراحان صحنه مشهور کانادا است این مهم را به انجام رسانده. وی یکی از هنرمندان ساختارشکن در عرصه تئاتر محسوب می شود. متن زیر ترجمه فارسی از روی برگردان انگلیسی پیام روز جهانی تئاتر است که به زبان فرانسه منتشر شده است.

فرضیه هایی درباره خاستگاه تئاتر وجود دارد، اما یکی از آن ها که من آن را تفکر برانگیزترین می دانم به شکل حکایت است:
شبی، در آغاز روزگار، گروهی از انسان ها در معدنی گردهم آمدند تا دور آتش خود را گرم کنند و قصه بگویند. ناگهان یکی از آنان فکری کرد، ایستاد و از سایه خود برای به نمایش گذاشتن داستانش استفاده کرد. با به کار گیری نور شعله ها، او شخصیت ها را به ظهور رساند، بزرگتر از زندگی، بر دیوارهای معدن. عجبا، دیگران به نوبت همان کار را کردند در ترسیم قوی و ضعیف، ستمگر و ستمدیده، خدایگان و انسان.
امروزه، نور نورافکن ها جایگزین آن آتش بزرگ شده اند، و لوازم صحنه، دیوارهای معدن. و با کمال احترام به تمامی آن هایی که حساس اند، این حکایت به یاد ما می آورد که تکنولوژی آغاز تئاتر است، و اینکه نه تنها نباید به عنوان تهدید انگاشته شود بلکه به عنوان عنصری یکی کننده دیده شود.
بقای هنر تئاتر وابسته است به ظرفیت آن در پذیرایی از ابزارها و زبان جدید. چرا که چگونه تئاتر می تواند ادامه دهنده شهود پیامدهای عظیم عصر خود باشد و تفاهم بین مردم را ارتقا بخشد بدون آنکه خود روح آزادگی داشته باشد؟ چگونه می تواند به خود ببالد، برای ارائه راه حل ها ی مشکلات، و دفع نژادپرستی اگر در عمل، خود در برابر هرگونه هم بستگی و یکپارچگی مقاومت کند؟
برای نمایاندن جهان با تمام پیچیدگی های اش هنرمند می بایست اشکال و ایده های نوین را پیش کشد و به هوش تماشاگر ایمان بیاورد، کسی که توانایی دارد چهره انسانیت را در میان نمایش ابدی نور و سایه تشخیص دهد.
حقیقت دارد که بازی زیاد با آتش مخاطرات بزرگی برای ما دارد، اما فرصتی نیز پیش می آورد: ما خود را می سوزانیم، اما در عین حال آگاهی و حیرانی می دهیم.

رابرت لیپیج
کبک 17 فوریه 2008

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط حنیف سلطانی  | 

بيژن مفيد» در نهم خرداد ماه سال 1314 خورشيدي در تهران به‌دنيا آمد. پدرش «غلامحسين خان» نيز از هنرپيشگان تئاتر بود. او بعد از اتمام تحصيلات دبيرستاني، دورۀ هنرپيشگي را به‌پايان رساند و سپس در رشتۀ زبان و ادبيات انگلیسي به ادامۀ تحصيل پرداخت. در اين دوران او به عنوان دستيار استادان و کارگردانان آمريکايي، دوره‌هاي آموزش تاتر و نمايشنامه نويسي را در دانشگاه تهران تدريس و اداره مي‌کرد. در همين زمان کارگرداني چند نمايش را به عهده داشت و خود نيز در چند اثر از جمله نمايشنامۀ «باغ وحش شيشه‌اي» اثر «تنسي ويليامز» به ايفاي نقش پرداخت.«بيژن مفید» از همان سال‌هاي تحصِل در دبيرستان به فعاليت تئاتري پرداخت. بين سالهاي 1344 و 1345 گروه تئاتري از اعضاي کاملا آماتور تشکيل داد و نام آن را «آتليه تئاتر» گذاشت.در سال 1348 با تلاش «آربي آوانسيان» و همکاري و همت «ايرج انور»، «شهرو خردمند»، «عباس نعلبنديان» و «بيژن صفاري»، «کارگاه نمايش» در تهران بنيان گذاشته شد. مجتمعي که بسياري از بهترين هنرپيشگان تاتر ايران در آنجا آموزش ديده‌اند. براي اولين بار در تاريخ تاتر ايران سه نسل بازيگر در برنامه‌هاي مختلف اين مجموعه منسجم در عرصه نمايش و تاتر به فعاليت پرداختند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط حنیف سلطانی  | 

خبر     روزنامه (تهران امروز) مورخ یشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۶   صحفه آخر:

امسال مراسم افتتاحیه جشنواره فجر در مرقد امام خمینی ره برگزار میگردد !

دیگه نه چیزی میگم نه تئاتر کار میکنم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط حنیف سلطانی  | 

 

تا اكنون «زندگي» و «تئاتر» در نگاهي عام و كلي بسيار كنار هم قرار گرفته و درباره شباهت‌ها و تفاوت‌هاي آن بسيار گفته و نوشته‌اند. همنشيني اين دو واژه آنقدر محل تفاهم و تناقض بوده و حول اين محور آنقدر نظريه پرداخته شده كه اكنون بتوان آن را چنان فرض و يا پيش‌فرضي در نظر آورد و با اتكا به آن باز هم تئاتر و زندگي را كنار هم قرار داد و با استدلالي تازه به شباهتي صحه گذاشت و يا تفاوتي را نقض كرد.
اما در اينجا هدف مداقه در همنشيني اين دو واژه نيست، بلكه اين اشاره يا بهانه‌اي بود براي باز نوشتن جمله‌اي كه آن هم بارها گفته‌اند و در نوشته‌هاي بسيار آمده است. مي‌گويند تئاتر زندگي است: تئاتر خود زندگي است. حال تئاتر با زندگي در معناي روزمره تفاوت داشته باشد يا نه؛ الگوي تازه‌اي از زيستن را پيش ما زنده كند يا نه؛ به هر حال اين هنري زنده است كه رخ مي‌دهد و با پايان اجرا مي‌ميرد. آنچه تا به حال موجب به قوت باقي ماندن شباهت «زندگي» و «تئاتر» شده، رخ ‌دادن مجموعه‌اي از كنش‌ها در زمان حال است. تماشاگر تئاتر شاهد زنده‌ اتفاق زنده‌اي است كه هم اكنون رخ مي‌دهد. به بيان ديگر، «كنش» تنها زماني رسالت ارتباطي و اطلاعي خود را در رسانه تئاتر به انجام ‌مي‌رساند كه در زمان حال رخ دهد. كاراكترهاي يك تئاتر لحظه‌اي تماشائي هستند و يا تنها زماني در برابر تماشاگر هستي مي‌يابند كه به قول فرانسيس هاج هميشه در وضعيت «چنين مي‌كنم» باشند و نه در «وضعيت چنين كردم.» با توجه به اين نكته شايد بتوان گفت كه فعل ماضي در دستور زمان تئاتر – و البته نه در دستور زبان تئاتر- مترادف با عدم يا نيستي است. حتي لحظه‌اي كه كاراكترها روايتي از گذشته خود و ديگران را بيان مي‌كنند باز «هم اكنون» از گذشته مي‌گويند و از گذشته گفتن آنها كنش زمان حال و يا همان «چنين مي‌كنم» آنها است. البته ديالوگ مهم‌ترين بستر براي حال جلوه دادن زمان كنش است. هر كاراكتر در انبان خود جملاتي دارد كه اگر در برابر ديگري به اصطلاح سر كيسه را شل كند و ديگري هم چنين كند، ديالوگ در تئاتر شكل مي‌گيرد. با اين تظاهر است كه تماشاگر خود را شاهد تماشاي چيزي مي‌داند كه گوئي از پيش نبوده و همين حالا لحظه تولد آن است. بدين ترتيب بيراه نيست كه اين مسائل درباره كنش نمايشي پيش‌فرض و يا قراردادي بديهي و قابل قبول باشد.
«افرا يا روز مي‌گذرد» تجربه بديعي است كه در اولين لحظات و صفحات به مصاف اين پيش‌فرض رفته و با ماضي كردن افعال جملات كاراكترها خواننده را با شكل تازه‌اي از كنش درگير كرده كه پيش از اين در نمايشنامه‌هاي ايراني نديده و نخوانده‌ايم.
به همين علت، اين اثر فاقد «ديالوگ» به معناي عام و رايج است. تقريبا كل جملاتي كه كاراكترهاي اين نمايشنامه به زبان مي‌آورند با واژه «گفتم» شروع شده و يا دست كم مي توان در آغاز هر جمله‌اي كه براي كاراكتري در نظر گرفته شده «گفتم» را قرار داد بدون اينكه در منطق دستوري جمله خللي وارد شود:
«سركار خادمي: چه آفتابي. به‌به! وقتي از سلموني در اومدم بهم گفت صفا دادي سركار. بفرما سوتهاي جديد آورديم. خواستي، بدم؟ گفتمش اي بابا، سي سال خدمت كردم بدون سوت؛ حالا ديگه به چه دردم مي‌خوره كه چند روز ديگه بازنشستم؟» (ص 33)
روايت با همين گفتم و گفت‌هائي از اين دست پيش مي‌رود. كسي با ديگري در زمان حال ديالوگ برقرار نمي‌كند. كسي در پاسخ به ديگري در زمان حال عكس‌العمل نشان نمي‌دهد. گوئي كه همه چيز پيش از اينكه تماشاگر به تالار برسد رخ داده و حالا ده كاراكتر اين نمايشنامه آنچه را رخ داده گزارش مي‌كنند و هر يك وظيفه گزارش اوضاع و احوالي را دارد كه خود در آن دخيل، درگير و يا دست كم سهيم بوده است. حال اگر درگيري دو كاراكتر در يك ماجرا چنان تنگاتنگ باشد، با خوانده روايت يكي، شرحي از حال ديگري را هم مي‌خوانده‌ايم.
با اين حال «افرا يا روز مي‌گذرد» نمايشنامه ساده و فاقد هرگونه پيچيدگي در روايت است. در صورتي كه مي‌شد روايت‌ها را در هم پيچيد و با ظرافت اثر را سرانجام به شكلي درآورد كه خواننده براي يافتن به اصطلاح سر نخ قصه، اسير كلاف در هم پيچي شود. اما بيضائي اصراري بر پيچيده كردن نداشته است. با اينكه جملاتي كه كاراكترها در چنته دارند گزارشي از شرح وقايعي است كه پيش از اين رخ داده، اما قصه به راحتي در ذهن جاي مي‌گيرد و هيچ چيز از تمركز كل عناصر روائي بر «افرا سزاوار» نمي‌كاهد. از سوي ديگر در پلات نمايشنامه هم ميلي به فراتر رفتن از اين فرم متمركز ديده نمي‌شود. قصه «افرا سزاوار» و مصائب آن هم بسيار ساده و سر راست است. به همين علت گاه ممكن است كه در هنگام مطالعه «افرا يا روز مي‌گذرد» به اين خطاي ديد در خواندن دچار شويم كه ما در حال حاضر مشغول مطالعه داستاني هستيم كه با حفظ منطق «آغاز؛ ميانه؛ پايان» قطعه قطعه شده و كاملا مرتب و منظم در كنار هم قرار گرفته و كاراكترها در يك صف ايستاده و منتظرند كه نوبت آنها برسد تا پشت تريبون قرار گيرند و بخش مربوط به خود را در زمان از پيش تعيين شده بخوانند؛ زمان خواندن يا ايفاي نقش را هم نويسنده‌اي معين كرده كه از آغاز آن را گوشه‌اي از صحنه مي‌بينيم. حتي بيضائي پيشنهاد داده كه: «شايد بد نباشد كه تكه‌هايي از يادداشت‌هاي او _كه همين توضيح صحنه است، يا گفته‌هاي همين متن- به خط خط خورده‌ي خودش، پيش از شروع نمايش، يا همزمان با آن، لحظاتي روي پرده‌ي بزرگي در پيش يا پس صحنه ديده شود.» (ص 8) البته بر خلاف نظر نويسنده مبني بر «شايد بد نبودن»، به نظر بسيار بد مي‌رسد كه با اين همه تاكيد بر نويسنده بودن اين كاراكتر باز هم اين مكرر تكرار شود. آن هم براي شخصيتي كه كه درباره آن نوشته است: « او بايد بيشتر احساس شود...» و يا «نمايش درست او در ديده نشدن است...»
اين نمايشنامه در حوزه گفتار رخ نداده است و با در نظر گرفتن نويسنده مي‌توان گفت كه اگر يك نمايشنامه تظاهر به «گفتاري» بودن ديالوگ‌هاي خود مي‌كند، در «افرا يا روز مي‌گذرد» ماجرا جز اين است. جملاتي كه متعلق به كاراكترهاي نمايشنامه است و نمي‌توان از آنها با عنوان ديالوگ ياد كرد، تظاهر به «نوشتاري بودن» دارند.
حال به پاسخ اين پرسش مي‌رسيم كه چگونه اين اثر با اين تظاهر و پافشاري به نوشتاري بودن، كه همه چيز در آن پيش از اين رخ داده و ما شنونده گزارش هستيم، فرم خود را براي خواننده توجيه كرده است. پاسخ هم مثل نمايشنامه سر راست و ساده است: همين آقاي نويسنده (پسر عمو) به راحتي دستور زمان نمايشنامه را كه پيش‌فرض آن رخ دادن در زمان حال بوده، به گذشته برده و ظاهرا آب هم از آب تكان نخورده است!
حال پرسش دشوارتري سر بر مي‌كشد كه شايد دريافت پاسخ آن تنها به ديدن اين نمايشنامه با كارگرداني بهرام بيضائي موكول شود. اين نويسنده كه در انتها در نقش پسر عمو وارد اثر خود مي‌شود، مشغول نوشتن رمان است يا نمايشنامه؟ اگر اين نويسنده بنا به توضيح صحنه بيضائي ( كه به آن اشاره شد) مشغول نمايشنامه‌نويسي است پس چرا فرم روائي نمايشنامه «افرا يا روز مي‌گذرد» بيشتر به رمان و داستان شبيه است تا نمايشنامه‌اي كه اين آقاي نويسنده (پسر عمو) در حال نوشتن آن است؟ پاسخ به اين پرسش با خواندن اين جمله از زبان نويسنده (پسر عمو) دشوارتر مي‌شود:
«نويسنده: ... اما نمايش صبر نمي‌كنه و از طرفي نمي شه كه در آخرين لحظات شخصيت جديدي وارد نمايش كرد... نه، من همه مدت اينجا بودم و داشتم اين گزارش دردناكو زيرورو مي‌كردم و سعي مي‌كردم براي صحنه بنويسم» (ص 88)
اين نويسنده كه كمي بعد از گفتن اين جملات به صراحت خود را نمايشنامه نويس معرفي مي‌كند تا به حال مشغول زير و رو كردن اين «گزارش» بوده است؟ پس آنچه ما تا به حال ديديم و از زبان كاراكترها خوانديم، نمايشنامه كه نه؛ گزارش بوده است؟ داستان بوده است؟ پس چرا بد نيست كه توضيح صحنه و گفته‌هاي همين متن را روي پرده بزرگي در پيش يا پس صحنه ببينيم؟!
اين سردرگمي در مواجه با كاراكتري به نام نويسنده در پايان اين اثر ما را با كل آنچه در آغاز مواجه شدن با اين متن بديع خوانديم درگير كرده و وادار به تجديد نظر مي‌كند. اما نمي‌توان منكر اين شد كه تا به حال نمايشنامه‌نويسان بسياري در ايران، سعي كرده‌اند كه فرايند پيچيده نوشتن را به گونه‌اي در متن خود دخيل كنند، با همه سردرگمي‌هاي پاياني مي‌توان گفت كه «افرا يا روز مي‌گذرد» از اين ديدگاه كه به جنگ پيش‌فرض‌هاي بنيادين و چهارچوب ذهن خواننده رفته، اثري است كه نمونه ديگري جز خود ندارد.
بهرام بيضائي هميشه براي ساخت فيلمي جديد و يا براي به صحنه بردن يك نمايشنامه اثري تازه دارد كه پيش از كارگرداني خود منتشر نشده است. هيچكدام از نمايشنامه‌هائي كه بيضائي پس از انقلاب كارگرداني كرده، پيش از اجرا منتشر نشده‌اند. اين نخستين بار است كه او تصميم به كارگرداني متني گرفته كه مخاطب پيش از ورود به تالار امكان مطالعه متن را داشته است. شايد اجراي اين اثر پاسخي به اين پرسش باشد كه حال چنين متني با اين ويژگي‌ها كه برشمرده شد چگونه اجرا خواهد شد؟ آيا اجراي اين نمايشنامه چيزي فراتر از خواندن با حس و حركت متني است كه هنوز نمي‌دانيم گزارش است داستان است و يا يك نمايشنامه؟ پاسخ همه اين پرسش‌ها نزد كارگردان است و اجراي «افرا يا روز مي‌گذرد» آزموني است براي سنجش عيار اين تجربه بديع.
منبع:
بيضايي، بهرام- افرا يا روز مي‌گذرد- انتشارات روشنگران و مطالعات زنان- چاپ دوم- 1385

 

 

تا اكنون «زندگي» و «تئاتر» در نگاهي عام و كلي بسيار كنار هم قرار گرفته و درباره شباهت‌ها و تفاوت‌هاي آن بسيار گفته و نوشته‌اند. همنشيني اين دو واژه آنقدر محل تفاهم و تناقض بوده و حول اين محور آنقدر نظريه پرداخته شده كه اكنون بتوان آن را چنان فرض و يا پيش‌فرضي در نظر آورد و با اتكا به آن باز هم تئاتر و زندگي را كنار هم قرار داد و با استدلالي تازه به شباهتي صحه گذاشت و يا تفاوتي را نقض كرد.
اما در اينجا هدف مداقه در همنشيني اين دو واژه نيست، بلكه اين اشاره يا بهانه‌اي بود براي باز نوشتن جمله‌اي كه آن هم بارها گفته‌اند و در نوشته‌هاي بسيار آمده است. مي‌گويند تئاتر زندگي است: تئاتر خود زندگي است. حال تئاتر با زندگي در معناي روزمره تفاوت داشته باشد يا نه؛ الگوي تازه‌اي از زيستن را پيش ما زنده كند يا نه؛ به هر حال اين هنري زنده است كه رخ مي‌دهد و با پايان اجرا مي‌ميرد. آنچه تا به حال موجب به قوت باقي ماندن شباهت «زندگي» و «تئاتر» شده، رخ ‌دادن مجموعه‌اي از كنش‌ها در زمان حال است. تماشاگر تئاتر شاهد زنده‌ اتفاق زنده‌اي است كه هم اكنون رخ مي‌دهد. به بيان ديگر، «كنش» تنها زماني رسالت ارتباطي و اطلاعي خود را در رسانه تئاتر به انجام ‌مي‌رساند كه در زمان حال رخ دهد. كاراكترهاي يك تئاتر لحظه‌اي تماشائي هستند و يا تنها زماني در برابر تماشاگر هستي مي‌يابند كه به قول فرانسيس هاج هميشه در وضعيت «چنين مي‌كنم» باشند و نه در «وضعيت چنين كردم.» با توجه به اين نكته شايد بتوان گفت كه فعل ماضي در دستور زمان تئاتر – و البته نه در دستور زبان تئاتر- مترادف با عدم يا نيستي است. حتي لحظه‌اي كه كاراكترها روايتي از گذشته خود و ديگران را بيان مي‌كنند باز «هم اكنون» از گذشته مي‌گويند و از گذشته گفتن آنها كنش زمان حال و يا همان «چنين مي‌كنم» آنها است. البته ديالوگ مهم‌ترين بستر براي حال جلوه دادن زمان كنش است. هر كاراكتر در انبان خود جملاتي دارد كه اگر در برابر ديگري به اصطلاح سر كيسه را شل كند و ديگري هم چنين كند، ديالوگ در تئاتر شكل مي‌گيرد. با اين تظاهر است كه تماشاگر خود را شاهد تماشاي چيزي مي‌داند كه گوئي از پيش نبوده و همين حالا لحظه تولد آن است. بدين ترتيب بيراه نيست كه اين مسائل درباره كنش نمايشي پيش‌فرض و يا قراردادي بديهي و قابل قبول باشد.
«افرا يا روز مي‌گذرد» تجربه بديعي است كه در اولين لحظات و صفحات به مصاف اين پيش‌فرض رفته و با ماضي كردن افعال جملات كاراكترها خواننده را با شكل تازه‌اي از كنش درگير كرده كه پيش از اين در نمايشنامه‌هاي ايراني نديده و نخوانده‌ايم.
به همين علت، اين اثر فاقد «ديالوگ» به معناي عام و رايج است. تقريبا كل جملاتي كه كاراكترهاي اين نمايشنامه به زبان مي‌آورند با واژه «گفتم» شروع شده و يا دست كم مي توان در آغاز هر جمله‌اي كه براي كاراكتري در نظر گرفته شده «گفتم» را قرار داد بدون اينكه در منطق دستوري جمله خللي وارد شود:
«سركار خادمي: چه آفتابي. به‌به! وقتي از سلموني در اومدم بهم گفت صفا دادي سركار. بفرما سوتهاي جديد آورديم. خواستي، بدم؟ گفتمش اي بابا، سي سال خدمت كردم بدون سوت؛ حالا ديگه به چه دردم مي‌خوره كه چند روز ديگه بازنشستم؟» (ص 33)
روايت با همين گفتم و گفت‌هائي از اين دست پيش مي‌رود. كسي با ديگري در زمان حال ديالوگ برقرار نمي‌كند. كسي در پاسخ به ديگري در زمان حال عكس‌العمل نشان نمي‌دهد. گوئي كه همه چيز پيش از اينكه تماشاگر به تالار برسد رخ داده و حالا ده كاراكتر اين نمايشنامه آنچه را رخ داده گزارش مي‌كنند و هر يك وظيفه گزارش اوضاع و احوالي را دارد كه خود در آن دخيل، درگير و يا دست كم سهيم بوده است. حال اگر درگيري دو كاراكتر در يك ماجرا چنان تنگاتنگ باشد، با خوانده روايت يكي، شرحي از حال ديگري را هم مي‌خوانده‌ايم.
با اين حال «افرا يا روز مي‌گذرد» نمايشنامه ساده و فاقد هرگونه پيچيدگي در روايت است. در صورتي كه مي‌شد روايت‌ها را در هم پيچيد و با ظرافت اثر را سرانجام به شكلي درآورد كه خواننده براي يافتن به اصطلاح سر نخ قصه، اسير كلاف در هم پيچي شود. اما بيضائي اصراري بر پيچيده كردن نداشته است. با اينكه جملاتي كه كاراكترها در چنته دارند گزارشي از شرح وقايعي است كه پيش از اين رخ داده، اما قصه به راحتي در ذهن جاي مي‌گيرد و هيچ چيز از تمركز كل عناصر روائي بر «افرا سزاوار» نمي‌كاهد. از سوي ديگر در پلات نمايشنامه هم ميلي به فراتر رفتن از اين فرم متمركز ديده نمي‌شود. قصه «افرا سزاوار» و مصائب آن هم بسيار ساده و سر راست است. به همين علت گاه ممكن است كه در هنگام مطالعه «افرا يا روز مي‌گذرد» به اين خطاي ديد در خواندن دچار شويم كه ما در حال حاضر مشغول مطالعه داستاني هستيم كه با حفظ منطق «آغاز؛ ميانه؛ پايان» قطعه قطعه شده و كاملا مرتب و منظم در كنار هم قرار گرفته و كاراكترها در يك صف ايستاده و منتظرند كه نوبت آنها برسد تا پشت تريبون قرار گيرند و بخش مربوط به خود را در زمان از پيش تعيين شده بخوانند؛ زمان خواندن يا ايفاي نقش را هم نويسنده‌اي معين كرده كه از آغاز آن را گوشه‌اي از صحنه مي‌بينيم. حتي بيضائي پيشنهاد داده كه: «شايد بد نباشد كه تكه‌هايي از يادداشت‌هاي او _كه همين توضيح صحنه است، يا گفته‌هاي همين متن- به خط خط خورده‌ي خودش، پيش از شروع نمايش، يا همزمان با آن، لحظاتي روي پرده‌ي بزرگي در پيش يا پس صحنه ديده شود.» (ص 8) البته بر خلاف نظر نويسنده مبني بر «شايد بد نبودن»، به نظر بسيار بد مي‌رسد كه با اين همه تاكيد بر نويسنده بودن اين كاراكتر باز هم اين مكرر تكرار شود. آن هم براي شخصيتي كه كه درباره آن نوشته است: « او بايد بيشتر احساس شود...» و يا «نمايش درست او در ديده نشدن است...»
اين نمايشنامه در حوزه گفتار رخ نداده است و با در نظر گرفتن نويسنده مي‌توان گفت كه اگر يك نمايشنامه تظاهر به «گفتاري» بودن ديالوگ‌هاي خود مي‌كند، در «افرا يا روز مي‌گذرد» ماجرا جز اين است. جملاتي كه متعلق به كاراكترهاي نمايشنامه است و نمي‌توان از آنها با عنوان ديالوگ ياد كرد، تظاهر به «نوشتاري بودن» دارند.
حال به پاسخ اين پرسش مي‌رسيم كه چگونه اين اثر با اين تظاهر و پافشاري به نوشتاري بودن، كه همه چيز در آن پيش از اين رخ داده و ما شنونده گزارش هستيم، فرم خود را براي خواننده توجيه كرده است. پاسخ هم مثل نمايشنامه سر راست و ساده است: همين آقاي نويسنده (پسر عمو) به راحتي دستور زمان نمايشنامه را كه پيش‌فرض آن رخ دادن در زمان حال بوده، به گذشته برده و ظاهرا آب هم از آب تكان نخورده است!
حال پرسش دشوارتري سر بر مي‌كشد كه شايد دريافت پاسخ آن تنها به ديدن اين نمايشنامه با كارگرداني بهرام بيضائي موكول شود. اين نويسنده كه در انتها در نقش پسر عمو وارد اثر خود مي‌شود، مشغول نوشتن رمان است يا نمايشنامه؟ اگر اين نويسنده بنا به توضيح صحنه بيضائي ( كه به آن اشاره شد) مشغول نمايشنامه‌نويسي است پس چرا فرم روائي نمايشنامه «افرا يا روز مي‌گذرد» بيشتر به رمان و داستان شبيه است تا نمايشنامه‌اي كه اين آقاي نويسنده (پسر عمو) در حال نوشتن آن است؟ پاسخ به اين پرسش با خواندن اين جمله از زبان نويسنده (پسر عمو) دشوارتر مي‌شود:
«نويسنده: ... اما نمايش صبر نمي‌كنه و از طرفي نمي شه كه در آخرين لحظات شخصيت جديدي وارد نمايش كرد... نه، من همه مدت اينجا بودم و داشتم اين گزارش دردناكو زيرورو مي‌كردم و سعي مي‌كردم براي صحنه بنويسم» (ص 88)
اين نويسنده كه كمي بعد از گفتن اين جملات به صراحت خود را نمايشنامه نويس معرفي مي‌كند تا به حال مشغول زير و رو كردن اين «گزارش» بوده است؟ پس آنچه ما تا به حال ديديم و از زبان كاراكترها خوانديم، نمايشنامه كه نه؛ گزارش بوده است؟ داستان بوده است؟ پس چرا بد نيست كه توضيح صحنه و گفته‌هاي همين متن را روي پرده بزرگي در پيش يا پس صحنه ببينيم؟!
اين سردرگمي در مواجه با كاراكتري به نام نويسنده در پايان اين اثر ما را با كل آنچه در آغاز مواجه شدن با اين متن بديع خوانديم درگير كرده و وادار به تجديد نظر مي‌كند. اما نمي‌توان منكر اين شد كه تا به حال نمايشنامه‌نويسان بسياري در ايران، سعي كرده‌اند كه فرايند پيچيده نوشتن را به گونه‌اي در متن خود دخيل كنند، با همه سردرگمي‌هاي پاياني مي‌توان گفت كه «افرا يا روز مي‌گذرد» از اين ديدگاه كه به جنگ پيش‌فرض‌هاي بنيادين و چهارچوب ذهن خواننده رفته، اثري است كه نمونه ديگري جز خود ندارد.
بهرام بيضائي هميشه براي ساخت فيلمي جديد و يا براي به صحنه بردن يك نمايشنامه اثري تازه دارد كه پيش از كارگرداني خود منتشر نشده است. هيچكدام از نمايشنامه‌هائي كه بيضائي پس از انقلاب كارگرداني كرده، پيش از اجرا منتشر نشده‌اند. اين نخستين بار است كه او تصميم به كارگرداني متني گرفته كه مخاطب پيش از ورود به تالار امكان مطالعه متن را داشته است. شايد اجراي اين اثر پاسخي به اين پرسش باشد كه حال چنين متني با اين ويژگي‌ها كه برشمرده شد چگونه اجرا خواهد شد؟ آيا اجراي اين نمايشنامه چيزي فراتر از خواندن با حس و حركت متني است كه هنوز نمي‌دانيم گزارش است داستان است و يا يك نمايشنامه؟ پاسخ همه اين پرسش‌ها نزد كارگردان است و اجراي «افرا يا روز مي‌گذرد» آزموني است براي سنجش عيار اين تجربه بديع.
منبع:
بيضايي، بهرام- افرا يا روز مي‌گذرد- انتشارات روشنگران و مطالعات زنان- چاپ دوم- 1385

تا اكنون «زندگي» و «تئاتر» در نگاهي عام و كلي بسيار كنار هم قرار گرفته و درباره شباهت‌ها و تفاوت‌هاي آن بسيار گفته و نوشته‌اند. همنشيني اين دو واژه آنقدر محل تفاهم و تناقض بوده و حول اين محور آنقدر نظريه پرداخته شده كه اكنون بتوان آن را چنان فرض و يا پيش‌فرضي در نظر آورد و با اتكا به آن باز هم تئاتر و زندگي را كنار هم قرار داد و با استدلالي تازه به شباهتي صحه گذاشت و يا تفاوتي را نقض كرد.
اما در اينجا هدف مداقه در همنشيني اين دو واژه نيست، بلكه اين اشاره يا بهانه‌اي بود براي باز نوشتن جمله‌اي كه آن هم بارها گفته‌اند و در نوشته‌هاي بسيار آمده است. مي‌گويند تئاتر زندگي است: تئاتر خود زندگي است. حال تئاتر با زندگي در معناي روزمره تفاوت داشته باشد يا نه؛ الگوي تازه‌اي از زيستن را پيش ما زنده كند يا نه؛ به هر حال اين هنري زنده است كه رخ مي‌دهد و با پايان اجرا مي‌ميرد. آنچه تا به حال موجب به قوت باقي ماندن شباهت «زندگي» و «تئاتر» شده، رخ ‌دادن مجموعه‌اي از كنش‌ها در زمان حال است. تماشاگر تئاتر شاهد زنده‌ اتفاق زنده‌اي است كه هم اكنون رخ مي‌دهد. به بيان ديگر، «كنش» تنها زماني رسالت ارتباطي و اطلاعي خود را در رسانه تئاتر به انجام ‌مي‌رساند كه در زمان حال رخ دهد. كاراكترهاي يك تئاتر لحظه‌اي تماشائي هستند و يا تنها زماني در برابر تماشاگر هستي مي‌يابند كه به قول فرانسيس هاج هميشه در وضعيت «چنين مي‌كنم» باشند و نه در «وضعيت چنين كردم.» با توجه به اين نكته شايد بتوان گفت كه فعل ماضي در دستور زمان تئاتر – و البته نه در دستور زبان تئاتر- مترادف با عدم يا نيستي است. حتي لحظه‌اي كه كاراكترها روايتي از گذشته خود و ديگران را بيان مي‌كنند باز «هم اكنون» از گذشته مي‌گويند و از گذشته گفتن آنها كنش زمان حال و يا همان «چنين مي‌كنم» آنها است. البته ديالوگ مهم‌ترين بستر براي حال جلوه دادن زمان كنش است. هر كاراكتر در انبان خود جملاتي دارد كه اگر در برابر ديگري به اصطلاح سر كيسه را شل كند و ديگري هم چنين كند، ديالوگ در تئاتر شكل مي‌گيرد. با اين تظاهر است كه تماشاگر خود را شاهد تماشاي چيزي مي‌داند كه گوئي از پيش نبوده و همين حالا لحظه تولد آن است. بدين ترتيب بيراه نيست كه اين مسائل درباره كنش نمايشي پيش‌فرض و يا قراردادي بديهي و قابل قبول باشد.
«افرا يا روز مي‌گذرد» تجربه بديعي است كه در اولين لحظات و صفحات به مصاف اين پيش‌فرض رفته و با ماضي كردن افعال جملات كاراكترها خواننده را با شكل تازه‌اي از كنش درگير كرده كه پيش از اين در نمايشنامه‌هاي ايراني نديده و نخوانده‌ايم.
به همين علت، اين اثر فاقد «ديالوگ» به معناي عام و رايج است. تقريبا كل جملاتي كه كاراكترهاي اين نمايشنامه به زبان مي‌آورند با واژه «گفتم» شروع شده و يا دست كم مي توان در آغاز هر جمله‌اي كه براي كاراكتري در نظر گرفته شده «گفتم» را قرار داد بدون اينكه در منطق دستوري جمله خللي وارد شود:
«سركار خادمي: چه آفتابي. به‌به! وقتي از سلموني در اومدم بهم گفت صفا دادي سركار. بفرما سوتهاي جديد آورديم. خواستي، بدم؟ گفتمش اي بابا، سي سال خدمت كردم بدون سوت؛ حالا ديگه به چه دردم مي‌خوره كه چند روز ديگه بازنشستم؟» (ص 33)
روايت با همين گفتم و گفت‌هائي از اين دست پيش مي‌رود. كسي با ديگري در زمان حال ديالوگ برقرار نمي‌كند. كسي در پاسخ به ديگري در زمان حال عكس‌العمل نشان نمي‌دهد. گوئي كه همه چيز پيش از اينكه تماشاگر به تالار برسد رخ داده و حالا ده كاراكتر اين نمايشنامه آنچه را رخ داده گزارش مي‌كنند و هر يك وظيفه گزارش اوضاع و احوالي را دارد كه خود در آن دخيل، درگير و يا دست كم سهيم بوده است. حال اگر درگيري دو كاراكتر در يك ماجرا چنان تنگاتنگ باشد، با خوانده روايت يكي، شرحي از حال ديگري را هم مي‌خوانده‌ايم.
با اين حال «افرا يا روز مي‌گذرد» نمايشنامه ساده و فاقد هرگونه پيچيدگي در روايت است. در صورتي كه مي‌شد روايت‌ها را در هم پيچيد و با ظرافت اثر را سرانجام به شكلي درآورد كه خواننده براي يافتن به اصطلاح سر نخ قصه، اسير كلاف در هم پيچي شود. اما بيضائي اصراري بر پيچيده كردن نداشته است. با اينكه جملاتي كه كاراكترها در چنته دارند گزارشي از شرح وقايعي است كه پيش از اين رخ داده، اما قصه به راحتي در ذهن جاي مي‌گيرد و هيچ چيز از تمركز كل عناصر روائي بر «افرا سزاوار» نمي‌كاهد. از سوي ديگر در پلات نمايشنامه هم ميلي به فراتر رفتن از اين فرم متمركز ديده نمي‌شود. قصه «افرا سزاوار» و مصائب آن هم بسيار ساده و سر راست است. به همين علت گاه ممكن است كه در هنگام مطالعه «افرا يا روز مي‌گذرد» به اين خطاي ديد در خواندن دچار شويم كه ما در حال حاضر مشغول مطالعه داستاني هستيم كه با حفظ منطق «آغاز؛ ميانه؛ پايان» قطعه قطعه شده و كاملا مرتب و منظم در كنار هم قرار گرفته و كاراكترها در يك صف ايستاده و منتظرند كه نوبت آنها برسد تا پشت تريبون قرار گيرند و بخش مربوط به خود را در زمان از پيش تعيين شده بخوانند؛ زمان خواندن يا ايفاي نقش را هم نويسنده‌اي معين كرده كه از آغاز آن را گوشه‌اي از صحنه مي‌بينيم. حتي بيضائي پيشنهاد داده كه: «شايد بد نباشد كه تكه‌هايي از يادداشت‌هاي او _كه همين توضيح صحنه است، يا گفته‌هاي همين متن- به خط خط خورده‌ي خودش، پيش از شروع نمايش، يا همزمان با آن، لحظاتي روي پرده‌ي بزرگي در پيش يا پس صحنه ديده شود.» (ص 8) البته بر خلاف نظر نويسنده مبني بر «شايد بد نبودن»، به نظر بسيار بد مي‌رسد كه با اين همه تاكيد بر نويسنده بودن اين كاراكتر باز هم اين مكرر تكرار شود. آن هم براي شخصيتي كه كه درباره آن نوشته است: « او بايد بيشتر احساس شود...» و يا «نمايش درست او در ديده نشدن است...»
اين نمايشنامه در حوزه گفتار رخ نداده است و با در نظر گرفتن نويسنده مي‌توان گفت كه اگر يك نمايشنامه تظاهر به «گفتاري» بودن ديالوگ‌هاي خود مي‌كند، در «افرا يا روز مي‌گذرد» ماجرا جز اين است. جملاتي كه متعلق به كاراكترهاي نمايشنامه است و نمي‌توان از آنها با عنوان ديالوگ ياد كرد، تظاهر به «نوشتاري بودن» دارند.
حال به پاسخ اين پرسش مي‌رسيم كه چگونه اين اثر با اين تظاهر و پافشاري به نوشتاري بودن، كه همه چيز در آن پيش از اين رخ داده و ما شنونده گزارش هستيم، فرم خود را براي خواننده توجيه كرده است. پاسخ هم مثل نمايشنامه سر راست و ساده است: همين آقاي نويسنده (پسر عمو) به راحتي دستور زمان نمايشنامه را كه پيش‌فرض آن رخ دادن در زمان حال بوده، به گذشته برده و ظاهرا آب هم از آب تكان نخورده است!
حال پرسش دشوارتري سر بر مي‌كشد كه شايد دريافت پاسخ آن تنها به ديدن اين نمايشنامه با كارگرداني بهرام بيضائي موكول شود. اين نويسنده كه در انتها در نقش پسر عمو وارد اثر خود مي‌شود، مشغول نوشتن رمان است يا نمايشنامه؟ اگر اين نويسنده بنا به توضيح صحنه بيضائي ( كه به آن اشاره شد) مشغول نمايشنامه‌نويسي است پس چرا فرم روائي نمايشنامه «افرا يا روز مي‌گذرد» بيشتر به رمان و داستان شبيه است تا نمايشنامه‌اي كه اين آقاي نويسنده (پسر عمو) در حال نوشتن آن است؟ پاسخ به اين پرسش با خواندن اين جمله از زبان نويسنده (پسر عمو) دشوارتر مي‌شود:
«نويسنده: ... اما نمايش صبر نمي‌كنه و از طرفي نمي شه كه در آخرين لحظات شخصيت جديدي وارد نمايش كرد... نه، من همه مدت اينجا بودم و داشتم اين گزارش دردناكو زيرورو مي‌كردم و سعي مي‌كردم براي صحنه بنويسم» (ص 88)
اين نويسنده كه كمي بعد از گفتن اين جملات به صراحت خود را نمايشنامه نويس معرفي مي‌كند تا به حال مشغول زير و رو كردن اين «گزارش» بوده است؟ پس آنچه ما تا به حال ديديم و از زبان كاراكترها خوانديم، نمايشنامه كه نه؛ گزارش بوده است؟ داستان بوده است؟ پس چرا بد نيست كه توضيح صحنه و گفته‌هاي همين متن را روي پرده بزرگي در پيش يا پس صحنه ببينيم؟!
اين سردرگمي در مواجه با كاراكتري به نام نويسنده در پايان اين اثر ما را با كل آنچه در آغاز مواجه شدن با اين متن بديع خوانديم درگير كرده و وادار به تجديد نظر مي‌كند. اما نمي‌توان منكر اين شد كه تا به حال نمايشنامه‌نويسان بسياري در ايران، سعي كرده‌اند كه فرايند پيچيده نوشتن را به گونه‌اي در متن خود دخيل كنند، با همه سردرگمي‌هاي پاياني مي‌توان گفت كه «افرا يا روز مي‌گذرد» از اين ديدگاه كه به جنگ پيش‌فرض‌هاي بنيادين و چهارچوب ذهن خواننده رفته، اثري است كه نمونه ديگري جز خود ندارد.
بهرام بيضائي هميشه براي ساخت فيلمي جديد و يا براي به صحنه بردن يك نمايشنامه اثري تازه دارد كه پيش از كارگرداني خود منتشر نشده است. هيچكدام از نمايشنامه‌هائي كه بيضائي پس از انقلاب كارگرداني كرده، پيش از اجرا منتشر نشده‌اند. اين نخستين بار است كه او تصميم به كارگرداني متني گرفته كه مخاطب پيش از ورود به تالار امكان مطالعه متن را داشته است. شايد اجراي اين اثر پاسخي به اين پرسش باشد كه حال چنين متني با اين ويژگي‌ها كه برشمرده شد چگونه اجرا خواهد شد؟ آيا اجراي اين نمايشنامه چيزي فراتر از خواندن با حس و حركت متني است كه هنوز نمي‌دانيم گزارش است داستان است و يا يك نمايشنامه؟ پاسخ همه اين پرسش‌ها نزد كارگردان است و اجراي «افرا يا روز مي‌گذرد» آزموني است براي سنجش عيار اين تجربه بديع.
منبع:
بيضايي، بهرام- افرا يا روز مي‌گذرد- انتشارات روشنگران و مطالعات زنان- چاپ دوم- 1385

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط حنیف سلطانی  | 

نيروي تازه

لینک این مطلب


مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك هتل ۵ ستاره است.
مي خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوانم آن را بخورم.
مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم.
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم .
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يك كلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...
امروز روز تولدم است و من هميشه اين روز را خيلي دوست داشتم و دارم .انگار سال براي من از اين روز شروع مي شود. انگار يك انرژي تازه مي گيرم براي كارهاي خوب و فكر هاي بهتر.
امروز تولد رابرت رد فورد هم هست اين را گفتم كه اين پست هم كمي سينمايي شود.


پي نوشت: تبريك به همه پرسپوليسي ها بابت شروع ليگ تازه و برد تيم ... دوباره هيجان بازي ها و كري ها شروع شد. متاسفم براي افرادي كه طرفدار تيمي نيستند و لذت اين هيجان را نمي تونند درك كنند (واقعا زندگي بي طرفداري ميشه! تازه من معتقدم بايد حتما طرفدار متعصب هم بود طرفدار معمولي به درد نمي خوره) من هنوز تيم دنيزلي رو دوست دارم و دوست داشتم كه امسال هم دنيزلي روي نيمكت مي شست اما بالاخره نشد ديكه. اما اين تيم هم بوي قهرماني مي دهد، بازيكنان خوبي دارد .


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط حنیف سلطانی  |