|
با تئاتر دست دادم، با خودش خاک میشم
|
پ.م: پس شما به کارگردانی مثل رهبری اركستر نگاه میکنید
o بله. من بیشتر به هماهنگی بازیگرانم فکر میکنم . نوازنده بايد نوازندگي بلد باشد من كه نبايد به او نوازندگي ياد بدهم.
ا.ع: در همین نمایش "تنها راه ممکن" لحظات چشم گیری هم در بازیها هست . مثلاً بازی پگاه طبسينژاد در لحظهای که روی زمین دراز ميكشد و گريه ميكند خيلي تاثيرگذار است...
o خوشحالم كه لحظات خوب بازيها هم يادتان آمد.
ا.ع :دوست نداريد الان با خانم پانتهآ بهرام كار كنيد. اصلاً رابطهتان با گروه تئاتر امروز چطور است ؟
o الان فقط به هم سلام ميكنيم. هرازگاهي هم كارهایشان را ميبينم.
ا.ع: ميآيند كارهايتان را ببينند؟
o بله خانم پانتهآ بهرام «ماه در آب» را ديد. البته داور بود.
ا.ع: هومن برق نورد .... رحيم نوروزي ؟
o "هومن برق نورد" زمان جدايي از گروه تئاتر امروز طرف من آمد ولي بعد از رد شدن "از تاريكي" دچار تزلزل شد. چون بازبین ها گفته بودند از تاريكي به علت ضعف متن رد شده. او تحت تاثير حرف محافل تئاتري دچار تزلزل شد. بعد از جدایی من از اعضای گروه تئاتر امروز در محافل تئاتري اين حرف پيچيده بود كه محمد يعقوبي بازيگرهاي خوب خود را از دست داده و گروه تئاتر امروز هم كارگردان و نويسندهي خوب خود را و اينكه هر دو طرف تمام شدهاند. ولي پيش بيني محافل تئاتري درست از آب درنيامد. هم من به كار تئاتر ادامه دادم هم گروه تئاتر امروز. هر كدام هم كارهاي قابل توجهاي اجرا كردهايم.
پ.م: آقای یعقوبی اگر پول نداشته باشيد حاضرید سريال تلويزيوني بنويسيد يا نه؟
o من روزهاي بسيار سختي را گذراندم. هيچوقت فراموش نميكنم كه سال 81 چقدر سال بدي براي من بود. اعضاي شورايي که با افتخار نمایش "از تاريكي" را رد کردند ، نميدانستند چه لطمهاي به كسي ميزنند كه پيش از آن هر سال يكي از برندگان جوايزه جشنوارهشان بود. من هيچوقت كار سفارشي ننوشتم كه بگويند آهان به اين دليل جايزه گرفته. بنابراين ظاهراً كارهايم قابلتوجه بود كه آدمهاي مختلفي به آن جایزه دادند. براي همين رد شدن نمايشنامهي از تاريكي در سال 81 باعث شد سال بدي را بگذرانم. اما اگر همانموقع به من پيشنهاد سريال ميشد، كه سريال بنويسم و كارگرداني كنم من سعي ميكردم يكجوري قانعشان كنم كه وقت ندارم بنويسم ولي با اشتياق هر پيشنهاد كارگرداني را ميپذيرفتم. انگار در درون من آدمي هست که هنوز نوشتن برايش مقولهاي است كه نباید آلوده به خطا شود. در درون من آدمي هست كه ميگويد هميشه چيزي را بنويس كه دوست داري اما هر مزخرفي هم كارگرداني كردي اشكال ندارد. پس آمادگي این را دارم که اگر ناچار شوم در تلويزيون هر مزخرفي را كارگرداني كنم.
پ.م: ولي چيز مزخرف ننويسيد ؟
o بله و اميدوارم همينطور بتوانم ادامه بدهم. يك مثالي بزنم . من در راديو يك كار مزخرف كارگرداني كردم. در اين حرفم كه ميگويم كار مزخرف كارگرداني كردم يك تناقضي هست. كاري كه به من داده شد مزخرف بود. تنها كاري به كارگرداني من در راديو بود كه خودم نويسندهاش نبودم. متن بسيار ضعيفي بود و از من خواسته شده بود آن را كارگرداني كنم. من نشستم متن را كاملا بازنويسي كردم جوري كه براي كارگرداني قانعم كند. البته در تيتراژ اعلام نكردم کار مشترک فلانی و محمد يعقوبي. فقط مهم برايم اين بود كه متن قابل قبولي بشود كه شد. بنابراين وقتي جرثومهی متن ايراد دارد من تلاشم را ميكنم آن متن را بازنويسي كنم. ولي كارگردانياش ميكنم. اما با تمام این حرفها هنوز نتوانسته ام به خودم بقبولانم که به شکل ارژینال یک كار مزخرف بنویسم.
پ.م:يك دوره در نمايشنامهي «تنها راه ممكن» حاشيههايي پيش آمد كه محمد يعقوبي نشان داد در حاشيه هم می تواند حضور چشمگیری داشته باشد .
o كه كارم رد شد.
پ.م: فكر ميكنيد دفاع از یک متن در حاشیهها هم از وظایف نمايشنامهنويس است. يعني نمايشنامهنويس جوان ما بايد بازي در حاشيهها را هم بلد باشد.
o اعتراض حق طبيعي من بود. كار من دقيقاً توسط كساني رد شده بود كه آنها دیگر می بایست مرا درك ميكردند. يعني توسط يك مدير دولتي رد نشده بود، در آن جمع ، سه نمايشنامهنويس بودند. كما اينكه بعدها يكي از آنان ( اسم نميبرم چون شايد انكار كند) به من گفت محمد كارت خيلي خوب بود. در واقع به نظر من او با اين كلمات از من عذرخواهي كرد. به همين دليل هم من هميشه از آن آدم به نيكي ياد خواهم كرد. من شوكه شدم وقتی دیدم كارم توسط آنان رد شد در حالی که كار خودشان را تصويب كرده بودند. اولین روزي كه خبردار شدم كارم رد شده از خبرگزاري مهر به من زنگ زدند. يعني هنوز خبر این ماجرا چاپ نشده بود . من سكوت كردم . گفتم نميدانم چه بايد بگويم . فقط يك جمله از فيلم سولاريس تاركوفسكي نقل کردم : «تنها شرم ميتواند دنيا را نجات دهد» .بعد نادر برهاني، محمد اميرياراحمدي و من رفتيم با فرهاد مهندسپور صحبت كرديم. نادر برهاني كارش تصويب شده بود. او در حمايت از ما گفت در جشنوارهاي كه اينها نباشند حس خوبي ندارم حضور داشته باشم. به فرهاد مهندسپور پيشنهاد كرديم تعدادي ديگر از آثار رد شده را براي حضور در جشنواره بپذيرد و او موافقت كرد ولي يكي دو روز بعد شنيديم يكي از داورها مخالف است . زماني كه كار من رد شد من به دستيارم گفتم از طرف من به تكتك اين سه نمايشنامهنويس زنگ بزند و بپرسد چه شد كه كار محمد يعقوبي رد شد. بعد يكي از اينها (تنها يكي را پيدا كرده بود) در واقع همان داور مخالف بعدها گفته بود از طرف ما به يعقوبي سلام برسانيد و بگوييد كه اجازه بدهيد رسماً اعلام شود. من هر چه صبر كردم ديدم رسماً اعلام نميشود كه بعد من و نادر برهاني و محمد اميرياراحمدي دست به كار شديم. از گوشه و کنار می شنیدیم که داورها در دفاع از خود ميگويند ازشان خواسته شده بود 40 اثر معرفي كنند و آنها هم چارهاي نداشتند ! اما جالب اینجا بود که کار خود داورها جزو 40 اثر تصويب شده بود . اينجا بود كه من ديگر تعارف را كنار گذاشتم و اسم بردم. گفتم به نظر من نمايشنامهام بهتر از کار آن داور مخالف است چون كارش را خوانده بودم . راستش در آن زمان كارم بهتر از کار او نبود. البته بدتر هم نبود. ولي ميدانستم كه حتماً خيلي بهتر از كار او خواهد شد. اطمينان داشتم.
ا.ع: چه كار جديدی در دست دارید ؟
o سال سگ.
ا.ع: نمایشنامه را که لو نميدهيد ...
o اينكه طبيعي است.
ا.ع: برای اجرا چطور؟
o شوراي تئاتر شهر با نامهای رسمی از من دعوت کرد كه آقاي يعقوبي خيلي خوشحال ميشويم شما يك متن بدهيد و در سال 86 كار كنيد. نامهي خيلي مودبانهاي بود ولي حالا تقصير هر كي هست من احساس كردم نكند كار جديد را بدهم و رد كنند. به همین خاطر نمايشنامهي «از تاريكي» را دادم همان كاري كه سال 80 رد شده بود. خب البته دوست داشتم این نمایشنامهام بالاخره اجرا شود . مخصوصاً که در آن شورا كسي بود كه "از تاريكي" را در سال 80 رد كرده و در مصاحبهاش به صراحت گفته بود اجازه نميدهيم «زنا» را در صحنه تبليغ كنند. منظورش نمايشنامهي از تاريكي بود. آن موقع كه آن حرف را از او خواندم با خودم گفتم حتماً او نمايشنامهاي در زندگياش ننوشته است. اگر مينوشت كه ميدانست الزامات شخصيتپردازي چيست و اين حرف را نميزد. تا اينكه پارسال از او كاری در تئاتر شهر اجرا شد . ديدم كه خيلي خوب بلد است شخصيتپردازي کند و درباره شكنجه خيلي خوب توانسته ديالوگ بنويسد. گفتم پس حتماً فهميده است كسي که درباره شكنجه خوب بنویسد معنايش اين نيست كه دارد شكنجه را تبليغ ميكند. بنابراين "از تاريكي" را دادم كه هم فرصتي باشد تا این نمایش را اجرا كنم هم فرصتي به آن آدم داده باشم كه اشتباهش را جبران کند . انتظار داشتم حتي اگر ديگران مخالف اجرا هستند او قانعشان كند كه راي منفي ندهند. ولي انتظار بيجايي داشتم. از تاريكي بار ديگر رد شد. البته بهم گفتند كار ديگري ارائه کنم.
ا.ع: برای حضور در جشنواره ی فجر چه؟
o يك كار به جشنواره فجر دادم برای اجرا در بخش بينالملل که اقتباسي از رمان "كنسول افتخاري" نوشتهی"گراهام گرين" است .
ا.ع: ماجرایش از چه قرار است ؟
o درباره آدمربايي است. ماجرا در آرژانتين ميگذرد. چند چريك ميخواهند سفير امريكا را بدزدند اما به اشتباه يكي ديگر را ميدزدند.
ا.ع: کمدی است ؟
o نه اتفاقاً بسيار جدي است. ولي لحظات كميك هم دارد. فكر ميكنم تمام نمايشنامههاي من در حالي كه بسيار جدي هستند لحظات بسيار كميكي هم دارند. مثلا در «ماه در آب» وقتي مادر درباره ازدواج صحبت ميكند فكر ميكنم كمتر كسي بوده كه نخنديده باشد.
چارلی چاپلین
1972، آکادمی علوم و هنرهای سینمای آمریکا چارلی هشتاد و سه ساله را دعوت کرد و با های و هوی جایزه اسکار افتخاری را کف دستش گذاشت! او سکوت کرد. مردم به احترامش کف زدند. آنقدر که چاپلین محبوب به گریه افتاد. طولانیترین تشویق برندگان این جایزهی پر افتخار برای چارلی چاپلین بوده...
مادرم ترجیح میداد شبها مرا با خود به تئاتر ببرد که در خانه تنها نمانم. او در تماشاخانه محقر کانتین که بیشتر مشتریانش سربازها بودند، بازی میکرد. من در اتاقک پشت صحنه بودم، وقتی صدای مادرم شکست. بیماری لارنژیت صدایش را خراب کرده بود. نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده اما همهمه زیاد شد و مادر صحنه را ترک کرد. منقلب و ناراحت بود. با مدیر بگو مگو کردند. مدیر صحنه که دیده بود من برای دوستان آواز میخوانم، دستم را گرفت و روی سن برد که جای مادرم را بگیرم. من در برابر نور خیرهکننده چراغها و قیافه در دود گم شده تماشاچیان شروع به آواز خواندن کردم؛ آواز مشهور «جک جونز». باران سکه به روی سن بارید. آوازم را قطع کردم و گفتم: «اجازه بدهید اول پولها را جمع کنم بعد دنباله آواز را بخوانم.» همه خندیدند. مدیر صحنه در دستمالی پولها را جمع کرد و وقتی مطمئن شدم برای خودش برنداشته، خیالم راحت شد و برای مردم خوشمزگی کردم، رقصیدم و صدای مادرم را تقلید کردم. مادرم که آمد مرا با خودش ببرد، با سکه و کف زدن مرتب استقبالمان کردند. آن شب اولین ظهور من در پنج سالگی و آخرین ظهور مادرم بر صحنه بود.
چارلی کوچولو و برادرش سیدنی باید با تختخواب گرم و نرم، کت و شلوار مخملی آبی و قدم زدنهای غرور آمیز در خیابان کنینگتن و تکه شیرینیهای خوشمزه و نقل و نبات که مادر بعد از برگشتن از کار برایشان روی میز میریخت خداحافظی میکردند. مادر وقتی چارلی یکسال داشت، از پدر جدا شده بود؛ از پدر ساکت و میخواره که شبیه ناپلئون بود و وقتی مست میکرد خشن و بد دهن میشد. میگفتند بازیگر خوبی است. اثاث خانه را یک به یک فروختند، به جز صندوق و لباسهای نمایش که به جان مادر چسبیده بود. خرجشان با دوخت و دوز مادر از چرخ خیاطی که قسطی گرفته بود در میآمد.
پیراهن پولک دار و کلاه گیسی پیدا کردیم و از مادر خواستیم بپوشد. آنوقت او با نرمش و مهارت بلند شد. لباس را پوشید و رقصید. آنقدر که خسته شد. ما را هم به خواندن تشویق میکرد. از موفقیتهایش میگفت. اعلانهای نمایشهایش را که نگه داشته بود، برایمان میخواند: «نمایشی خارقالعاده از هنرمند جذاب و با استعداد لیلی هاروی، بازیگر، مقلد و رقاصه مشهور». قصههای کتاب «عهد جدید» را تعریف میکرد و نور عشق و محبت و انسانیت در من زنده میشد. مراقب حرف زدنمان بود و غلطهای دستوریمان را اصلاح میکرد. ما از طبقه محترمی بودیم. اما کمکم پس اندازمان تمام شد و مادر کاری پیدا نکرد. پرداخت قسطها عقب افتاد و چرخ خیاطی را پس گرفتند. ده شلینگ خرجی پدر هم قطع شده بود. مادر علیل بود. هر سه مان به نوانخانه «لامبت» رفتیم؛ مادر به اردوی زنان و ما به قسمت بچهها.
خبر رسید مادر دیوانه شده و آنها باید با پدر زندگی کنند، با پدر و زن جذاب، قد بلند و کمی بدخلقش لویز. تا اینکه حال مادر به طرز باورنکردنی خوب شد و به دنبال پسرها آمد. خانه کوچکی اجاره کرد و آنها را برد. چارلی را به مدرسه فرستاد. او در مدرسه آنقدر به بچههای گروه تئاتر حسادت میکرد، که نه تاریخ پر خشونت و نه درس مبتذل حساب به چشمش نمیآمد.
زنگ تفریح برای یکی از رفقا شعر «گربه خانم پریسیلا» را میخواندم که آقای راید، معلممان، شنید و خوشش آمد. مرا وادار کرد برای بچهها بخوانم. خواندم و توفانی از خنده در کلاس به پا شد. شهرتم در مدرسه پیچید. مرا کلاس به کلاس میبردند و برای همه دخترها و پسرها میخواندم. این اولین بار بود که با شعور کامل طعم افتخار را میچشیدم. دیگر سوگلی معلمها شدم و حتا در درس خواندنم اثر گذاشت. همان سال و به دستهای از رقصندگان استپ «هشت پسر بچه لانکشایر» پیوستم.
به او خوراک و مسکن میدادند و هفتهای نیم اشرفی دستمزد. مادر رضایت داد. گروه موفقی بود اما چارلی دوست داشت شعبده باز بشود. سه ساله که بود دیده بود سیدنی سکه را قورت میدهد و از پس گردن در میآورد. او هم سکه را قورت داد و مادر مجبور شد به دکتر ببردش. بعد میخواست کمدین باشد و به تنهایی بر همه صحنه حکومت کند. همه اینها را امتحان کرد. حتا پشتک و وارو زدن و روی بند باریک راه رفتن. تا اینکه چارلی 16 ساله با ویلیلم تریلت آشنا شد و بازی خوبش در نمایش شرلوک هولمز، باعث شد با گروه برای اجراء به آمریکا برود. آنجا ماند و در 1913 اولین فیلمش را بازی کرد.
من از سینما چیز زیادی بارم نبود اما میدانستم هیچ چیز برتر و بالاتر از شخصیت آدم نیست. به اتاق رختکن رفتم. به خودم گفتم بهتر است شلوار گل و گشادی بپوشم، عصایی نازک دستم بگیرم، یک جفت کفش گتوگنده پا کنم و کلاه دربی سرم بگذارم. دلم میخواست ظاهری بی قواره و ناجور داشته باشم. این وضع به من دل داد. شروع کردم به تشریح خلق و خوی شخصیت بازی. ملتفتاید که این بابا چندین چهره دارد: ولگرد، نجیب زاده، شاعر، خیالاتی، تنها و غریب که قلبش پر از محبت و رویای عشق و ماجراست. بعلاوه کاری میکند که جنابش دانشمند، موسیقیدان، دوک و چوگانباز است. اما ابایی ندارد که از زمین ته سیگاری بردارد یا خروس قندی از دست بچهای کش برود و اگر فرصت پیدا کند، لگد بپراند.
اینطوری ولگرد ریزنقش دردمند بانمک در 1924 در سینما ظاهر شد و تا آخر مردم را بیصدا گریاند و خنداند. زبان باز کردن سینما، استاد لالبازی را آشفته کرد. اما باید با این حرکت همراه میشد. «جستجوی طلا»، «سیرک»، «روشنایی شهر»، «عصر جدید»، «دیکتاتور بزرگ» و «لایم لایت» با طنزی گزنده، خطاب مستقیم و دیدهای انسانی.
فیلم مهاجر؛ دورویی آمریکاییها نسبت به مهاجران و بیرحمی مسولان ادارههای مهاجرت است. به محض رسیدن کشتی به آیلند چاپلین مهاجر با غرور و امید به مجسمه آزادی نگاه میکند. نوشتهای ظاهر میشود : «سرزمین آزادی». بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورک را میبینیم که عدهی زیادی از مهاجران را مثل گله گوسفند میرانند. در نمای بعد چارلی نیم نگاهی به مجسمه آزادی میاندازد، اما این بار مشکوک و حتا تحقیر آمیز.
عجیب نیست که او به اهانت محکوم و تحت فشار مقامات واشنگتن قرار گرفت. گروههای تندرو فاشیست و سیاستمداران محافظهکار حسابش را یکسره کردند؛ محاکمه فرمایشی و به چهارمیخ کشیدن او.
گناه کبیره من این بود که همرنگ جماعت نشده بودم. آمریکا را ترک کردم و با خانوادهام به انگلستان برگشتم. هیجان زده بودم. احساس میکردم آدم دیگری هستم. نه اسطوره سینما و نه آماج زخم زبانها. مرد متأهلی که با همسر و بچههایش به تعطیلات میرود! در پاریس و رم عین قهرمانها از ما استقبال شد. رئیس جمهور ما را به کاخ الیزه دعوت کرد. دولت فرانسه مرا به رتبه اوفیسیه لژیون دونور ارتقا داد و عضو افتخاری انجمن نویسندگان و درام پردازان شدم. من در عواطف جهانی پرورده شدهام، در محبت و نفرت. هیچ وقت از حوادث ناخوشایند زندگیم یکه نخوردم و از حوادث خوش با حالتی مطبوع در شگفت میمانم. حالم خوب است و سختکوش و فعالم. برای فیلمهایم طرحهایی دارم.
بخت با من یار بود که با اونا نازنین ازدواج کردم. عشق بالنده بسا زیباتر از همه ناکامیهاست. ژرفا و زیبایی شخصیتش برایم مکاشفه دایمی است. حتا وقتی چند قدم از من جلوتر راه میرود، آن وقار ساده و بیپیرایه و قامت ریزنقش راست و خرمن گیسوان سیاهش موجی از عشق و ستایش را به جانم میریزد و بغض گلویم را میگیرد.
1972، آکادمی علوم و هنرهای سینمای آمریکا چارلی هشتاد و سه ساله را دعوت کرد و با های و هوی جایزه اسکار افتخاری را کف دستش گذاشت! او سکوت کرد. مردم به احترامش کف زدند. آنقدر که چاپلین محبوب به گریه افتاد. طولانیترین تشویق برندگان این جایزهی پر افتخار برای چارلی چاپلین بوده. اما خیلیها گفتند چرا جایزه را بیهیچ سخنرانی و رسواگری قبول کرد؟ پنج سال آخر زندگیش هرگز راجع به این اتفاق حرفی نزد و با خودش این راز را برد.
منبع: سایت(خانه کتاب اشا) www.asha.ir